به سراغ من اگر می آئید نرم و آهسته بیائید...
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه....ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو میدانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشائی
بر روح من صفای نخستین را
آه...ای خدا چگونه تو را گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گوئی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان تو
یاری بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفا کاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
آه....ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرکشش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه،ای خدای قادر بی همتا....
تقدیم به دختر دایی نا امیدم مریم

سلام دوستان خوبم
داشتم کم کم عقده ای میشدم هر چی سعی کردم این عکسو برای پروفایلم بزارم نشد که نشد....
من عاشق این اژدهای سبز م برای همین اسم وبلاگمم تابالوگا گذاشتم
مرسی از بازدیدتون....


همه گفتند نمیآید.....برف را میگویم
برف آمد وباز هم تو نیامدی
چقدر بی انصافی؟؟؟؟
دلت برای من نمیسوخت
به حال آدم برفی ام میسوخت
نمیدانی چقدر منتظره آمدنت بود....

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درستمثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چوانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!


من آمده ام وای وای ...
خوش خبر باشم!!!! آن گوشه را بخوان دوست جون!!!پروفایلو می گم دیگه
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

آرزویست مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو بسر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد....

ازخدا که پنهان نیست از تو چه پنهان...... دلم بهانه تو را می گیرد و روز به روز بی تابی اش بیشتر میشود و من نمی توانم آرامش کنم.... رفتنت خیلی زود بود من این دل کوچک را بی تو چگونه بزرگ کنم... تو را فریاد میزند... گاهی با من قهر می کند.... و گاهی سرزنشم می کند.... که چرا به تو نگفتم.... دوستت دارم....

در مورد پست قبلی ازدواج ساجده و عباس لطفا نظر بدید






از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان...... هنوز عاشقت هستم و شب و روز را با خیال تو می گذرانم تو رفتی و من بی تو تنها ماندم.... 
این عکس انتخاب خواهر کوچیکترم ساجده
است...البته ناگفته نمونه که ما یه پسر دایی
به اسم امیر عباس داریم...ساجده خانم ما
از بچگی گریه میکرد و همش
میگفت:ساجدی عباس میخواد حالا قراره
من با خواهر بزرگم سمانه و با دختر داییم
(برای طفلم) به خواستگاری
عباس بریم...نظر شما برای این ازدواج
چیه؟
| Design By : Pichak |


